فالنامه حضرت حافظ
FreeCod Fall Hafez
خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست
چه زود گذشت. . .
منو ببخش
امشبم مثل خیلی شبای دیگه یه هاله ی اشک چشمام و پوشونده و یه نم بهاری گونه هامو
تر کرده،یه لکه ی بزرگ غم صفحه ی سفید ذهنمو به تاریکی کشونده و یه حسرت عمیق مدام
روی سینم چنگ میکشه،حسرت روزای با تو بودن شبامو بی ستاره کرده و تصور روزای بی تو بودن
از روزام یه شب خاکستری ساخته،
اره،باورش سخته ولی باید باور کنم که بهار با تو بودن بالاخره خزون شد و عادت لمس دستات
برای همیشه اسیر چمدونای خاک گرفته ی خاطرات شد
چطور میشه نشست و دید و دم نزد وقتی که ارزوهات یکی یکی رنگ میبازنو زندگی سیاه قلمت
کمرنگ و کمرنگ تر میشه. . .
منو ببخش،منو ببخش اگه کمرنگم
منو ببخش،منو ببخش اگه هنوزم دوست دارم
دلتنگی
یه اتاق تاریک یه سکوت بغض الود یه ارامش مسموم یه اهنگ ملایم
یه جمله ی عمیق وسط اهنگ:بی تو من در همه ی شهر غریبم
و یه قطره اشک روی گونه هام لغزید بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده
امشب دستام بهونه ی دستتو داره و چشام حسرت یه نگاه. . .اون صورت معصوم
یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه
دلم برای روزای افتابی گذشته بی تابی میکنه و پاهام بدجوری دلتنگه پا گذاشتت تو
جاده ی بارون زده ی خیالته
چقدر سخته ارزوی کسی و داشتن که ارزوتو نداره
چقدر سخته دلتنگه کسی بودن که دلتنگ دیگریه
خواستم رو یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگت نباشم
از جام بلند شدم چراغای اتاق و روشن کردم سکوت رو شکستم اهنگ و قطع کردم و اشکامو پاک
اما قطره ی اشک بعدیم رو گونه هام سر خورد
تا بهم بفهمونه هنوزم دلتنگم
نگین سبز
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا
قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم
پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا
تا که یه روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیر رو شد
تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن
حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم
چشم به راحت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم
نه گلی هست،نه درختی
لحظه های بی تو بودن
میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم
داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن
باز سراغتو می گیره
میرسه روزی که دیگه
قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت
باز یه گوشه ای میمونم. . .
از دل تا قلم
تقدیر چنین بود،که از فصل غزل ها بگریزم
با خاتمه ی کوچک غریبانه ی پاییز
بی هیچ نشان از شب رویایی احساس
یک خاطره ی شاد به پای نفس عشق بریزم
تقدیر چنین بود غمگین تر از اواز قناری
در این قفس کوچک بی رنگ چوبی
یک نغمه ی بی حوصله را باز به تکرار بخوانیم
چون حادثه ی مبهم دنیا در حسرت اواز بمانیم
شاید فراموشت شوم.روزی که فراموشت شود،شاید
شاید سالهاست فراموشت شده ام.خیلی وقت است نه پرواز
پرنده ای روی اسکله،نه دیدن پریان زیبا که در اب می رقصند،
نه رویش گل خورشید در اخرین روز اسفند به حیرتم وا
نمی دارد.خیلی وقت است به مترسکی میمانم که خیره به
بازیگوشی کلاغ ها،سبز و زرد شدن باغ را می بیند.
باوارهایم را دوباره زیر و رو کردم.بیشترشان پاک
بودند،شکر خدا.هرگز چنین نبودم.در افتاب خیره
می شوم بی پلک زدنی تا حتی زیرکانه ترین دروغ ها فریبم
ندهند،واژه ای مستم نکند.
و حالا در استانه ام.استانه ی بی قفل.میان مردم می روم و
دوستشان دارم.تکاپو،تلاش،تفکر.و تو در منی انگاه که
مبارزه میکنم.سعادتی است که زنده ام و عظیم ترین توانایی ها
را برایم ممنوع نکردی.
تن خسته از تپش را کش میدهم،شاید این تاثیر از یک راه
پیمودن و بر یک افق نگریستن باشد.ایستاده ها نشسته اند و
انزوای من بوی کاغذ گرفته است.
زمزمه های دلتنگی
پروردگارا به دستهایم که خالیست از عشق و محبت نظری بیانداز
ای کاش همچون گذشته شانه هایت مرهم هق هق گریه های بی پایانم
بود و سینه ی پاکت صندوقچه ی رازهای درونم.
ای کاش چادر شب دوباره بر شهر گسترده می شد و خواب همه ی
چشمها را بر هم می گذاشت تا هیچکس شاهد گریه های من بر شانه
های تو نباشد.
کاش میشد صادقانه خود را مجاب کنم که هنوز میتوان به فصلهای
خاکستری دل خوش کرد.سالهاست به هیچ صبحی سلام نکردم ،هیچ
قول و قراری با اسمان نبسته ام.
سالهاست گم شده ام. . .
کاش می دانستی دنیا با تمام وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد
اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم میگیرند.
ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الغبای اشک ریختن را اموخته اند و
لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند.چرا از کوچه ی دلتنگی هایم
گذر نمیکنی؟برای چشمهای مانده به راهم دست تکان نمیدهی؟
بی تو قناریها خوش اواز نیستند و اسمان چشمانم همیشه بارانی است
بی تو من درختی خشکیده در پاییزم
ارزوهایم را به ظرفی میگویم که درونش
اب زلال و شفافی جای دارد و ان را به
زیر سبز ترین گل باغچه میریزم.چون!
میدانم با شکوفا شدن گل باغچه
ارزوهایم براورده می شود.روزی با همه ی
شقایق های عاشق اشتی خواهم کرد
و به احترام ورود عشق با اهنگ دلنواز
(عشق نمیمیرد)
بند بند قلبم را اذین میبندم
اثر خنده
ما را فرا گرفته و ارامش فکری انسانها را بر هم میزند
خنده تنها وسیله ی مبارزه برای ادامه ی زندگی است
کسانی که حوادث و پیشامدهای ناگوار زندگی را با
لبخند جواب میدهند از عمرشان لذت میبرند و به
معنای واقعی خوشبختند
(ای کاش منم اینجوری بودم)
راستی خنده از کجا ناشی میشود؟؟؟!!!!!!
ولی به عقیده سپنسر خنده یک نوع رهایی از چنگ
نا ارامی روحیست. . .
اما من. . .
اما من بعضی وقتا حالم از صدای خنده بهم میخوره
از خنده متنفرم.اگه یه وقتی یکی لبخند رو لبام ببینه اونم فقط پوزخنده. . .
پوزخند به این زندگی به بدبختیاش به عذابایی که بهم میده
اینا نمیذارن من بخندم واسه اینکه هر وقت بهشون فکر می کنم فقط
اشکامه که ارومم میکنه
من. . .من خیلی سعی کردم که شاد باشم مثله اکثر ادما اما. . .
اما نشد چون همیشه اخرش اشکام بود که ارومم کرد
همه ی اونایی که میخندن دروغ میگن اونام تو زندگیشون یه عالمه
مشکل دارن ولی می خندن که بگن اصلا ناراحت نیستن اما فقط دارن
خودشونو گول میزنن اخه خنده یه چیز ظاهریه اما گریه هیچوقت نمیتونه
ظاهری باشه ادم وقتی گریه می کنه که تو اوج ناراحتی باشه
واسه همینه که من گریه رو ترجیح میدم
من فقط به خاطر عشقم میخندم اونم فقط به خاطر اینکه اون شاد باشه و
بخنده. . .
اون مطالبیم که بالا نوشتم درسته با عقاید من یکی نیست اما ممکنه
خیلی از اونایی که مثله مننو عوض کنه. .
من دلم کوچولوهه واسه همینم دوست ندارم شما عین من باشین
دوست دارم چند لحظه ام که شده یخورده
بخندین یا حداقل لبخند بزنین
کاری که من حتی واسه همین چند لحظه ام نمی تونم. . .